سکوت يک نگاه

خبرگزاری شبستان:باد عصرپاييزي، باز هم زوزه كشيد و باران نم نم شروع به باريدن كرد. اسماعيل درحالي كه يقه کاپشن رنگ و رو رفته اش را بالا داده و قسمتي از صورت خود را پوشانده بود، با احتياط به سمت مقبره هاي خانوادگي اطراف قبرستان حرکت كرد. او هرچه به ...

 

 به گزارش خبرگزاری شبستان به نقل از آریا، "اسماعيل" مي خواست با آمادگي كامل با "ناصر" روبرو شود. او فکر مي کرد که دوست قديمي اش براي گرفتن انتقام حتما به قبرستان مي آيد. اسماعيل خوب مي دانست که ناصر بدون شک سري به آرامگاه ابدي "امير" خواهد زد. او براي اين كه به دست ناصر غافلگير نشود، به قدم هايش شتاب بيشتري داد تا هرچه سريع تر به محوطه قبرستان برسد.
باد عصرپاييزي، باز هم زوزه كشيد و باران نم نم شروع به باريدن كرد. اسماعيل درحالي كه يقه کاپشن رنگ و رو رفته اش را بالا داده و قسمتي از صورت خود را پوشانده بود، با احتياط به سمت مقبره هاي خانوادگي اطراف قبرستان حرکت كرد. او هرچه به مقصد نزديك مي شد، احساس سرماي بيشتري مي كرد. اسماعيل بر اين باور بود كه با يك برنامه ريزي دقيق و حساب شده، مي تواند به راحتي به هدف خود برسد.
اسماعيل، ناصر را خوب مي شناخت؛ او درتمام عمرش هرگز جرات نكرد به طور مستقيم درچشم هاي ناصر نگاه كند. زماني که آنان دوران کودکي و نوجواني را درکوچه پسکوچه هاي خاکي شهر سپري مي کردند، اسماعيل هميشه دلش مي خواست جلوي چشم بچه هاي محل، پشت ناصر را به خاک بمالد و براي يک بار هم که شده خوار و شرمنده اش كند، اما هيچ وقت نتوانست به آرزويش برسد... از دور، پنجره هاي آبي رنگ و پوسيده مقبره نمايان شد و اسماعيل برخود لرزيد:" اگه اون زودتر اومده باشه چي؟!"
به اطراف چشم چرخاند و با احتياط به سمت جلو قدم برداشت. قبرستان خلوت بود و تنها صداي ضربه هاي ريز و درشت باران بر شيرواني اتاق، سكوت را مي شكست و به گوش مي رسيد. اسماعيل به آرامي برگ هاي زرد چسبيده به شيشه نم دار پنجره را کنار زد و به داخل اتاق نگاه کرد؛ جايي كه در وسط آن، روپوش ميله هاي آهني، قبر را احاطه کرده بود و درگوشه وکنارش عکسي قاب شده از امير و چند گلدان کوچک با گل هاي پژمرده و يک جلد کلام الله و شيشه هاي خالي از گلاب و چند صندلي كهنه و زهوار دررفته، مقبره خانوادگي را تشكيل مي داد. 
نگاه اسماعيل همه اتاق را درنورديد:
"پس ناصركجاست؟ شايد امروز نياد؛ شايد هم دروغ باشه و رفته يه جاي دوركه با اون پول ها، حال كنه و به ريش من و مراد سنگي بخنده! " 
اسماعيل دستگيره در را فشار داد و وارد اتاق شد؛ همان جا دَم درايستاد و شرم زده سرش را پايين انداخت تا چشمش به عكس امير نيفتد. احساس كرد كه امير به او مي نگرد. دلش تنگ شد و بغض سنگيني راه گلويش را گرفت و فشرد:" هيچ فكرمي كردي توي اين اتاق خاكت كنن آقا امير؟! "
به سختي سرش را بلندكرد و به قبر چشم دوخت:"ديدي که ناصر چيکارکرد؟! ديدي اون رفيق بامعرفت مون، چه جوري تورو توچنگ مامورا انداخت تا جون خودشو نجات بده؟!"
و با گام هاي سست و لرزان، خودش را به مقبره رساند:" اما تو دلت براش پرپر مي زد. بدجوري بهش عادت كرده بودي، هرجا مي رفت باش مي رفتي، هر كاري مي کرد، تو هم مي کردي؛ توکوچه، خيابون، بازار، سينما، همه جا دنبالش بودي؛ همه كس و کارت شده بود اون... آخه مگه اون كي بود؟ چيكاركرد، چه گلي تو دامنت گذاشت، چي بهت داد؟!"
اسماعيل درکنار قبر به زانو درآمد و به آرامي با خود زمزمه کرد: " به من چي داد؟! "
صدايي از بيرون اتاق، دل اسماعيل را لرزاند. با شتاب رويش را برگرداند و به در نيمه باز اتاق نگاه كرد. لحظاتي بعد، مجددا سکوت برقرارشد... اسماعيل با آرامش نفس عميقي کشيد و نگاهش را به اتاق گچي مقبره داد و به ناصر انديشيد و مدرسه اي که درسال هاي دور، هرسه دوست در آن روزگار مي گذراندند... درمدرسه، اولين كسي كه پاي تخته سياه مي رفت و به سوالات معلم جواب مي داد، ناصر بود. او تلاش مي كرد تا هميشه و در هر كاري، اول باشد؛ قبل از بقيه پاي تخته سياه مي رفت و انشاء مي خواند و در هر فرصتي قلم به دست مي گرفت و داستان مي نوشت و...
اسماعيل بايادآوري گذشته ها، لبخندي کم رنگ بر لبش نقش بست. او به دراتاق نگاه کرد و درخيال خود، ناصر را در دوران نوجواني ديد؛ درحالي كه سرش را بالا گرفته و با غرور به طرف او قدم برمي دارد... روز اول آشنايي با او را در ذهنش مروركرد و با لذت روي قبر، خم شد:
" يادته يه روز چي بهت گفت امير؛ همون روزي كه خونه شون کشيد تو كوچه مون؛ داشت اسباب و اثاثيه رو مي برد تو خونه... رفتي پيشش،  بهش گفتي: هي پسر! اسمت چيه؟!... گفت: بهم مي گن ناصر! اسم تو چيه؟... گفتي: امير!... گفت: خونه تون کجاس؟!... با دست نشونش دادي كه: اونجاس؛ ته اون كوچه باريك!... گفت: بابات چيكاره اس؟!... گفتي: شوفره، رو تاكسي كار مي كنه!... بعدش ازش پرسيدي: هي غريبه! باباي تو چيکاره اس؟!... خنديد و گفت: تو اداره كار مي كنه، شغل مهمي داره!!... گفتي: مگه چيكاره اس؟... با غرور سينه شو داد جلو كه: شهرداره، يعني تو شهرداري کار مي کنه؛ شاه شويي مي کنه!!... گفتي شاه شويي ديگه چيه؟!... گفت: كارگر شهرداريه؛ صبح به صبح، تو محوطه شهرداري با آب و شيلنگ، مجسمه شاه رو مي شوره!... خنده مون گرفت، خودشم خنديد... جلو رفتي و با دست زدي روشونه اش و گفتي: مياي يه كشتي بگيريم؟!... يه پوزخندي زد و گفت: كشتي؟! باتو؟!!... هه، هه، هه، تو هنوز بچه اي!... بهت گفت بچه، امير! نمي دونست كه تو كشتي گيري و همه بچه هاي محل ازت حساب مي برن ... وقتي ديد من بدجوري مي خندم، يه نگاهي تو چشام انداخت و گفت...  
اسماعيل ناگهان سرش را بلند كرد و ناصر را پشت پنجره مقبره ديد و به يكباره و باتمام وجود برخود لرزيد:" ناصر؟! "
چشم هاي ناصر از اشك موج مي زد. اسماعيل وحشت زده ازجا بلند شد و بر روي پاهاي لرزان خود ايستاد. دريک دست ناصر، کيسه اي سياه رنگ و در دست ديگرش يک اسلحه کوچک قرار داشت؛ اسلحه اي مرگبار که اسماعيل را نشانه گرفته بود. اسماعيل، ترسيده و جاخورده چند قدم به طرف عقب برگشت و به سختي آب دهانش را قورت داد و به باراني و صورت خيس و لوله اسلحه ناصر چشم دوخت و احساس كرد كه همين الان مغزش با گلوله متلاشي خواهد شد. او درحالي كه سعي مي كرد خود را خوشحال  نشان دهد، به تلخي خنديد:
" تو... تو اومدي ناصر؟!"
ناصر، بغض كرده و در سكوت محض به دراتاق تكيه داد. اسماعيل به چهره ناصر نگاه كرد كه برخلاف گذشته، تكيده شده بود و نگاهش خسته تر از هميشه به نظر مي رسيد. ناصر به آرامي سرش را برگرداند و به ميله هاي آهني چشم دوخت و ناگهان رعشه در جانش لانه كرد؛ گويي ضربه اي سنگين درتنش نشست و به سختي تيره پُشتش را لرزاند: "پس تو اينجايي داش امير؟!"
و لبخندي تلخ برلبش نقش بست: " اي بي وفا! اينه رسم رفاقت؟!"
اشك درچشم هايش حلقه زد و احساس كرد كه از درون تهي شده است. دستش قدرت نگهداري اسلحه را نداشت. پاهايش سست شد و به آرامي خود را به قبر رساند و در همان جا به زانو درآمد...
گذشته نچندان دور اما تلخ، همچون تصاويري لغزان همه ذهن و خيال ناصر را دربرگرفت و او را اسيرخود ساخت...
" امير، در قهوه خانه خارج از شهر، پاي شيرحوض نشسته و مشغول خوردن آب است. ناصر، پشت فرمان به انتظار آمدن امير لحظه شماري مي كند. صداي تحكم آميز مردي به گوش مي رسد: ايست!!... ناصر با شتاب ماشين را روشن مي كند و به حركت درمي آيد؛ وحشت زده به امير نگاه مي كندكه درحال دويدن به طرف او است. اميرسعي مي كندكه خود را به ماشين درحال حركت برساند و سوار شود. ناصر پايش را روي گاز مي گذارد. صداي گلوله اي آتشين به گوش مي رسد و ناصر فرياد مي زند: بدو سوار شو امير... بيا بالا ! بيا بالا !... گلوله اي ديگر، فضا را مي شكافد و لحظاتي بعد، امير روي آسفالت داغ جاده، كله پا مي شود..."
ناصر از درد، چشمهايش را بست و سرش را روي ميله آهني قبرگذاشت؛ انگار چيزي از درون، به همه وجود او چنگ زده و راه نفسش را تنگ کرده بود. اسماعيل به اسلحه ناصرکه روي زمين افتاده بود نگاه کرد؛ اسلحه اي که چند لحظه پيش ممكن بود جان او را بگيرد...
اسماعيل سرش را پايين انداخت و بغض گلويش را فرو داد:" تو نمي دوني من تو اين چند سال چي كشيدم؛ چند روزه كه مثلا آزاد شدم، اما انگاري هنوز توي بندم! مي خوام از خودم فراركنم. نمي خواستم اين جور بشه؛ براي يه لحظه قيافه كبري و ايرج جلو چشمم اومد، مثل اين كه پسرم داد مي زد: بابا! بابا! بابا!..."
ناصر، افسرده و پريشان در عالم خود سير و سياحت مي كرد و اسماعيل همچنان مي خواست حرف بزند و از خود دفاع كند:" موضوع قبلا لو رفته بود. مراد سنگي بهم گفت بيام بهتون خبر بدم. همه جا پر از مامور بود و همه آدم هارو زيرنظرداشتن... باوركن راستش رو مي گم ناصر؛ بهشون گفتم من بيگنام،آبرو دارم، خونواده دارم، شغل دارم، صافكارم، سرم تو كارخودمه؛ من فقط جاده رو مي پاييدم!...  وقتي با مامورا اومدم قهوه خونه، ديدمتون؛ بايد يه جوري بهتون خبر مي دادم. صداي قلب خودمو مي شنيدم كه مي خواست از جا كنده بشه. مي خواستم داد بزنم فراركن ناصر! فراركن! اما راه گلوم بسته شده بود، داشتم خفه مي شدم، جلو چشام رو خوب نمي ديدم. وقتي متوجه من شدي كه ديگه دير شده بود، مي دونستم كه خيلي ترسيدي؛ بلافاصله ماشين رو روشن كردي و پاتو گذاشتي روي گاز و..."
وزش باد پاييزي، جبهه اي از هواي سرد را با خود به درون اتاق آورد و خاطرات تلخ ساليان گذشته را زنده كرد. ناصر، بي تاب بود و حال و روز خود را نمي فهميد؛ چشم هايش سياهي رفت و عرق از چهار ستون بدنش راه افتاد. او دست و پايش را جمع کرد و سرش را روي زانوانش گذاشت تا براي لحظاتي از دردي كه در روح و جسمش لانه کرده بود بگريزد، اما نتوانست و باز هم به يك عمرآوارگي و جاشويي در غربتِ غريب يک بندر، در دور دست ها انديشيدكه با سختي، جان مي كند تا خرج مادر ناتوان و خواهران گرسنه و درمانده اش را بدهد. او خسته بود؛ خسته از بندر و كشتي هاي بزرگ با بوق هاي گوشخراش شان؛ خسته ازيك عذاب جانسوز و هميشگي كه مثل كنه به وجودش چسبيده بود و رهايش نمي كرد؛ خسته از مدت ها فرار به يك آبادي دور از ديار و زادگاهش؛ خسته از خودش؛ از... "
اسماعيل سرش را بلند كرد و به آرامي به ناصر نزديك شد: " خوب كردي اومدي ناصر؛ ننه ات دلش برات خيلي تنگ شده!"
-  حالش چطوره؟!
-  خوبه، اما ديگه نمي تونه جايي رو ببينه!
ناصر به پشت روي زمين دراز كشيد: " اگه بابام زنده بود حالا مي تونست عصاي دست اين بدبخت بشه! بيچاره اونم روزخوش نديد "
اسماعيل شانه هاي خم شده ناصر را مالش داد و خنديد:" آره، طفلكي يه عمر، هر روز صبح لباس رسمي شو مي پوشيد و مي رفت سركارش، اونم با چه افتخاري؛ توي شهرداري، مجسمه شاه، شيلنگ آب؛ فيش... فيش... فيش!!... "
ناصر به پهلو غلتيد و لبخند زد:" اين كار براش عادت شده بود! "     
-  عادت چيه پسر؛ عشق مي کرد جون تو!... بعضي وقتام مي اومد سراغ تو که: بلندشو ناصر؛ بيا بريم شاه رو بشوريم!... تو هم مي گفتي نميام بابا؛ مي خوام درس بخونم، مي خوام داستان بنويسم!... اونم نامردي نمي کرد و با سيلي مي زد پس گردنت و مي گفت داستان، سرتو بخوره بزغاله، د بلندشو ببينم!... راستي ناصر، اون داستان تو چيكارش كردي؛ داستان اون پسره كه مي خواست براي خودش كسي بشه و سري توسرا دربياره؛ همون حكايت زندگي برو بچه هاي محله مون؛ بالاخره تموم شد يا نه؟! 
تبسمي کم رنگ برلب هاي ناصر نقس بست:" تموم مي شه اسماعيل؛ فقط يه صفحه اش مونده!"
-  تمومش كن ديگه بابا! حالا نه اين كه زندگي خيلي باحالي داشتيم! اين چه كاريه پسر؟! اومدي و هزار صفحه هم نوشتي؛ مثلا كه چي؟! نكنه بازم مي خواي مثل انشاء هاي توي مدرسه، بيست بگيري؛  ها؟
ناصرازجا بلند شد و به طرف كيسه سياه رنگ رفت:" اين بار نمي دونم نمره ام چند مي شه اسماعيل؛ واقعا نمي دونم!" 
اسماعيل با کنجکاوي، از دور به ناصرچشم دوخت: " اون چيه ناصر؟!"
ناصرکيسه را از زمين برداشت و درش را باز كرد؛ چند دسته اسكناس درشت بود:" سهم اميره، هرچند كه ديگه به دردش نمي خوره! 
-  تو اون مواد رو...
-  نه، اون جاش امنه! اين همون علي الحسابه که از مراد گرفتم و...
-  هرويين رو چيكارش كردي؟!
-  بعدا مي فهمي! 
اسماعيل با نگراني به طرف ناصر خيز برداشت:" ولي اون مال مراده!"
 ناصر با خونسردي لبخند زد:" حالا ديگه نيست! "
-  مي دوني اگه گيرت بياره چيكارت مي كنه؟! تو خيلي باش كار نكردي و خوب نمي شناسيش؛ حيوونيه كه به پدرش هم رحم نمي كنه!
ناصر پول ها را روي قبرگذاشت و براي رفتن آماده شد، اما اسماعيل بازوي او را گرفت:" بي خود که بهش نمي گن مراد سنگي؛ مثل سنگ سرسخته؛ مياد دنبالت، حتي اگه زيرسنگ هم رفته باشي! "
- كاري نمي تونه بكنه، بي خيال!... ديگه بايد برم اسماعيل!
ناصر به طرف در رفت اما اسماعيل راهش را سد كرد:" چي خيال كردي پسر؟! هرجا بري، بالاخره كشته مي شي؛ مامورا عكس تو دارن، اونا...
ناصر او را با دست كنار زد:" بكش كنار اسماعيل! برام آيه ياس نخوون!"
اسماعيل قدم جلو گذاشت و به درتكيه داد:" تو جرمت سنگين نيست ناصر، تو كسي رو نكشتي... من و تو... مي دوني.... من و تو... "
-  تو چي مي خواي بگي؟!
-  من و تو با هم بزرگ شديم ناصر، تو رفيق مني! مامورا بهم اعتمادكردن؛ تو بايد بياي همه چي رو بهشون بگي تا دست از سرم بردارن؛ تو بايد بگي كه من بيگناه بودم و فقط جاده رو مي پاييدم! اونا هنوزحرفم رو قبول نكردن و شب و روز منو زير نظردارن!"
-  پس تو به فكرخودتي!
- آره به فكرخودمم! چرا بايد جرم تورو هم به دوش بكشم؟! اونا فكرمي كنن من و تو، اون سيزده كيلو هرويين رو با هم تقسيم كرديم. تو بايد بياي راستش رو بهشون بگي وگرنه  من داغون مي شم؛ تو اين رو مي خواي؟!
-  چرند مي گي!
- باوركن راستشو مي گم!... ببين ناصر! من زن و بچه دارم، اما تو تنهايي؛ نه زني كه كنج خونه منتظرت باشه و نه بچه اي كه شب ها براش لالايي بخووني!
ناصر، سرتاپاي اسماعيل را برانداز كرد:" مگه تو لالايي هم بلدي اسماعيل؟! "
و به آرامي به طرف پنجره خيس اتاق رفت و به محيط غم گرفته و بي روح قبرستان و برگ هاي پراكنده پاييزي بر آسفالت خيابان خلوت و باران خورده نزديك مقبره، چشم دوخت... 
سكوت سنگيني فضاي اتاق را دربرگرفت. اسماعيل همان جا پشت در نشست و براي اولين بار به عكس امير و شانه هاي تنومند و چشم هاي خندان و اميدوارش دقيق شد؛ چشم هايي كه حرف هاي ناگفته بسياري با خود داشت... اسماعيل احساس کردکه دلش مي خواهد باز هم با امير درددل کند و از روزگار تلخ و شيرين شان بگويد... اشک درچشم هاي اسماعيل لانه كرده بود:" تو هيچ وقت باهاش روبرو نشدي امير! مي دونستم بهش سري، اما هميشه مي گفتي كارش نداشته باش اسماعيل؛ ناصر پسرخوبيه؛ بايد باش رفيق بشيم؛ خيلي بامعرفته!.. اون..."
صداي رعد و برق آسمان و ريزش باران، رشته افكار اسماعيل را پاره كرد. نگاهش را از عكس گرفت و به ناصر داد كه حال و هواي غريبي داشت و بغض راه گلويش را فشرده بود:" به چي فكر مي كني ناصر؟!"
-  به اون عصرپاييزي؛ اون روز كه آسمون مثل حالا دلش گرفته بود و داشت مي باريد
- كي؟! 
- همون روزي كه رفته بوديم مجلس فاتحه خوني احمدآقا؛ همون احمدآقا كه هر وقت مي ديدت، براي اين كه سر به سرت بذاره، مي گفت اسماعيل! تو هم بالاخره مثل بابات عباس آقا، دلاك مي شي!!
اسماعيل با شيطنت ازجا بلند شد و لبخند زد:" جريان مسجدرو مي گي؟ 
- آره؛ من و امير نشستيم تو شبستون. آقا داشت مصيبت مي خوند. تو نيومدي تو؛  همون جا پشت در واستادي و تماشامون كردي!
اسماعيل خنديد و از ناصرفاصله گرفت و شرم زده سرش راپايين انداخت تا ازتيررس نگاهش دور بماند:" خب آخه من اون جا كار داشتم؛ جون تو خيلي واجب بود!"
- آره؛ اونم چه كاري!!
- تو كه مي دوني پسر؛ به پام خيلي گشاد بود، بايد يه جوري عوضش مي كردم... وقتي ديدم كسي متوجه نيس، گذاشتمش كناركفشاي مردم و شروع کردم به گشتن، اما از بدشانسي کفشي که به پام بياد، پيدا نمي کردم! نه اين که نبودها؛ بود، اما لنگه به لنگه!... تا اين كه بالاخره يه جفت خوبش رو گيرآوردم عينهو كفش سيندرلا، اما هنوز پاهام رو توش جفت نكرده بودم كه ديدم يكي زد پس گردنم. اومدم تكون بخورم كه يه مشت محكم كوبيد تو سرم. مي خواستم دربرم و بهش فحش بدم كه يه دفعه چشمم افتاد بـه پوتيناش. واي پسر! به روغن سوزي افتادم؛آجان بود؛ همون آجان گُندهه!!... همه تنم شروع كرد به لرزيدن! انگاري ياتاقان سوزوندم!... گفتم چيكارم داري جناب سرهنگ؟! من كه كاري نكردم؛ فقط منتظر رفيقامم، اوناهاشون، اونجا نشستن!... ديدم يه نگاهي به تو و امير انداخت و اين بار گوشم رو گرفت كشيد بالا و نعره زد: كه اين طور؛ پس شما يه باندين!... اينوگفت و اومد سراغ تون!...
-  و دستمون رو گرفت و از شبستون آوردمون بيرون...
-  و شروع كرد به زدن...
-  حالا نزن، كي بزن!
صداي قهقهه اسماعيل، سكوت فضا را شكست و خطِ خراش بر خيال خسته ناصر كشيد:" آخ جون، چه كيفي كردم جون تو؛ عجب ضرب شستي!!"
ناصر به يكباره فرياد زد:" و بارتو گذاشتي رو دوش ما تا خودت سبك بشي!"
اسماعيل از فرياد ناصر، به يكباره جا خورد و بر خود لرزيد:" اي بابا، يه شوخي بود ديگه!"
ناصر با عصبانيت چشم درچشم اسماعيل دوخت:" هميشه همين جوري بودي اسماعيل؛ هيچ وقت نخواستي پاي جرمت بموني!"
اسماعيل مي خواست آخرين تلاش خود را انجام دهد و به هدفش برسد. او خوب مي دانست که درچنين شرايطي نبايد ناصر را بيشتر به سرخشم  بياورد. او بر اين باور بودکه قدرت مقابله با رفيق قديمي اش را ندارد و بايد در کمال آرامش و با سياست گام بردارد و... اسماعيل چند لحظه سکوت کرد تا ناصر ازحالت عصبانيت خارج شود، سپس به آرامي به او نزديك شد:" من که چيزي نگفتم داش ناصر!... ببين! بهشون مي گم من ناصررو پيداش کردم و باتهديد، جاي موادرو ازش گرفتم؛ مي خواستم خودشو دست بسته بيارم تحويل تون بدم كه پا به فرارگذاشت. مي گم بفرمايين اينم همه اون مواد لعنتي!... ناصر! تو فقط بگو كجا قايمش كردي تا هر دو از اين دردسر راحت بشيم؛ بگو ناصر!"
ناصر با پوزخند به چشم هاي اسماعيل نگاه كرد:" دلم به حالت مي سوزه اسماعيل!!"
اسماعيل ناگهان فرياد زد:" دلت به حال خودت بسوزه!"
ناصر نفس عميقي كشيد و با پشت دست، صورت خيسش را پاك كرد و چشم هايش را فرو بست: "  به حال خودم هم مي سوزه، داش اسمال؛ خيلي!! "
و بر سر قبر امير نشست و به سنگ نوشته كج و معوج خيره شد... 
ناصر از مدت ها قبل پذيرفته بود که خلافکار است؛ خلافکاري که با خودش رودربايستي ندارد. او احساس مي كرد كه كثافت ذره ذره از سر و رويش بالا رفته و مثل يك مرداب پرلجن، خيلي از جوان ها و پهلوان هاي روزگار را به كام خود كشيده است. ناصر ديگر نمي توانست چنين وضعيتي را تحمل كند... از همان شب خوف انگيز درآبادي كه وحشت زده از خواب پريد، تا زمان تصميم به بازگشت، ديگرحال و روز خود را نمي فهميد. درآن شبِ تنهايي ترسناك و تكان دهنده، ناخودآگاه به طرف طاقچه اتاق كشيده شد و قرآن خدا را گشود و در سكوت، به آيات نوراني نگاه كرد؛ تنها يك نگاه؛ نگاهي كه تمام وجودش را به لرزه درآورد و در درونش طوفان و زلزله اي عظيم شكل گرفت و همه وجودش را واژگون كرد و هستي اش را به آتش كشيد؛ ناصر درسكوت يك نگاه و در درياي پرتلاطم، چنان غرق شدكه براي لحظاتي نفهميد كه چه اتفاقي افتاده و چه بر او گذشته و اين امواج سهمگين، چگونه و از كدامين سوي فرود آمده است...  
دقايقي بعد و پس از فروكش كردن طوفان، ترس و وحشت، جاي خود را به خلوت و آرامش عجيبي داد كه ناصر با آن بيگانه بود و سال ها انتظارش را مي كشيد. او با ديدن چهره مست و شاداب و اميدوار خود درآيينه كوچك اتاق، به گرمي لبخند زد و به آسمان زيباي بندر و انعكاس نورهاي چشم نواز كنار ساحل و بر سطح تماشايي آب دريا، چشم دوخت كه هر نگاهي را شيفته خود مي ساخت و براي هميشه طراوت و زندگي را به ارمغان مي آورد...
پس از آن شب تنهايي و ترس، اين باور، شب ها و روزها در ذره ذره وجود ناصر لانه كرده و ريشه دوانده بود كه:
" با يك نگاه، مي توان عاشق شد؛ مي توان كينه ورزيد؛ دوست گرفت يا دشمن تراشيد... و اما اگرآن يك نگاه توام با سكوت باشد، عمق و معناي بيشتري مي يابد؛ گسترده مي شود و شايد بتواند پوسته بتركاند. با يك نگاه، مي توان خنديد؛ گريست؛ به دنبال حقيقت رفت و يا راه ظلمت را پيمود... و اما با يك نگاه، با قلبي پاك، شايد بشود ذهن را به راهي دوركشاند؛ دورتر ازآب ها و اقيانوس ها؛ آن جا كه خدا را نزديك تر بتوان ديد؛ آن جا كه ..." * 
... ناصر مي دانست كه اسماعيل چه نقشه اي در سردارد و فكر مي كرد كه اگر مواد به دستش برسد، جوان هاي ديگري را به روز سياه مي نشاند... 
ديگر وقت نشستن نبود. او ازجا بلند شد و به اسماعيل چشم دوخت:" تو هيچ وقت درست نمي شي اسماعيل؛ هيچ وقت! "
اسماعيل سعي كرد بر اعصابش مسلط شود:" اين به خودم مربوطه! بگو اون همه موادرو چيكارش كردي؟!"
ناصر، آه بلندي كشيد و آب دهانش را فرو داد: "چه آرزوهايي داشتي اسماعيل؛ آرزوهاي كه هيچ وقت..."
اسماعيل داد زد: " بس كن ناصر! "
-  هميشه آرزو داشتي که باباي خدا بيامرزت عباس آقا زنده مي شد و مي اومد تورو با خودش به حموم مي برد و بدنت رو مشتمال مي داد! 
-  خفه شو ناصر!!
ناصر با عصبانيت يقه اسماعيل را گرفت و او را محكم به زمين كوبيد:"كاش مي اومد و بدنت رو اون قدر مشتمال مي داد و لگدکوبش مي کرد تا خميرمايه ات سفت بشه و..."
اسماعيل ديگرنتوانست تحمل کند؛ با سرعت و عصبانيت، با پا محکم به شکم ناصر زد و بلافاصله ازجا بلند شد و از زيرکاپشن كهنه اش، تفنگي بيرون آورد و به سوي او نشانه رفت: 
" ديگه بسه ناصر؛ خيلي تحملت كردم!"
ناصر، درجا خشكش زد:" چي ؟!!"
-  همون كه شنيدي!... چيه؟ اينو ديگه  نخونده بودي؛ مگه نه؟!"
-  اين چه كاريه؟!!
-  صبركن بعدا مي فهمي!
و به طرف ميله هاي آهني قبر رفت و اسلحه ناصر را ازروي زمين برداشت وآن را به زيركاپشن گذاشت:" فقط سعي كن كاري نكني كه پشيمون بشم! "
-  حرومزاده !
-  حرومزاده نه ناصر، چون مي دوني كه بابا داشتم، اما حيف كه زود تلف  شد و رفت زيرخاک؛ درست همون وقتا كه تو شكم ننه ام داشتم جون مي گرفتم! 
-  شخصيت عجيبي داري اسماعيل! اين بار واقعا دلم مي خواد زندگي تو سوژه قراربدم و ازش يه داستان بنويسم؛ كاري كه سال ها قبل مي خواستم انجام بدم!
-  حق داري آقا ناصر؛ مي خواي كتابش كني و ازاين راه به نون و نوايي برسي؛ همون جوري كه من و اميررو به اينجا كشوندي تا خودت حالش رو ببري! اون بيچاره مي تونست يه لقمه نون ازرو تاكسي باباش دربياره و منت تورو نكشه؛ اما توآلوده اش كردي؛ آلوده مون كردي و ازمون پلي ساختي تا خرت رو از روش بگذروني!
تمام بدن ناصر يخ كرد:" نه اسماعيل؛ نه!!"
- چرا ناصر، چرا؛ هيچ وقت كسي رو جز خودت، نمي ديدي، خيلي سرت باد داشت! حرف، حرف خودت بود! حتي اون وقتاشم تو مدرسه مي خواستي يه سر و گردن از بقيه بالاتر باشي؛ هميشه مي خواستي خودتو به همه نشون بدي: آهاي دانش آموزان عزيز! كي مي تونه معني اين شعررو بگه؟ ناصر!... كي مي تونه با دو قوطي شيرخشك و چند متر سيم، مثل جناب بل، تلفن بسازه؟  ناصر!...كي بابا و ننه و جد و آباء آغامحمدخان رو مي شناسه؟ ناصر!... حالا خوب بود چيزي نبودي آقا ناصر؛ مي خواستي آدم بزرگي بشي، اما توي ديپلمش موندي و درعوض دستفروش شدي، جاشو شدي، حمال شدي!... حالا ديگه بسه! از دستت خسته شدم!... بگو موادرو كجا قايمش كردي؟!
به ناگهان مغز ناصر تير کشيد و  برخود لرزيد:" داري چرند مي گي اسماعيل، چرند!"
-  جواب منو بده؛ بگو اون...
ناصر سرش را ميان دست هايش فشرد و از اسماعيل فاصله گرفت: " نه اسماعيل، نمي گم؛ تو اين آرزو رو  براي هميشه با خودت به گور مي بري!"
اسماعيل قبضه تفنگ را در دستش فشرد و فرياد زد:" بايد بگي ناصر؛ بايد بگي!"
-  نه نمي گم؛ نمي گم تا برات عقده بشه و مثل يه غده چركين، راه  گلوتو بگيره و خفه ات كنه! 
-  پس بايد جواب مراد سنگي رو بدي؛ اون مي دونه كه چه جوري از زير زبونت حرف بكشه!
-  مراد سنگي؟!!
 -  آره، مراد سنگي! اين يکي رو که ديگه حتما  نخونده بودي؛ درست مي گم؟!
-  لعنتي!!
اسماعيل درحالي که عرق صورتش را پاک مي کرد، به آرامي و با احتياط به ناصر نزديک شد:
"اون ازم خواسته دنبالت بگردم و پيدات كنم! پول خوبي هم مي ده؛ چند برابر اوني که تو مي خواستي بدي و هيچ وقت ندادي! 
-  پس اون داستان زندون و مامورا...
- نه آقا ناصر، دروغ نبود؛ مدت ها تو زندون نشستم و شب و روز گريه کردم! تحملش رو نداشتم و داشتم ديوونه مي شدم. مي خواستم سرم رو بکوبم به ديوار و خودم رو خلاص کنم! نمي تونستم گوشه زندون بمونم و بپوسم؛ بهشون قول دادم كه تو و باند مراد سنگي رو تحويل شون مي دم! اون قدرگفتم و قسم و آيه و قرآن آوردم تا بالاخره قبول کردن و...
ناصر ازكنار قبرگذشت و به طرف طاقچه رفت و به قرآن چشم دوخت: " و بهت اسلحه دادن تا..."
-  نه، اسلحه رو از مراد گرفتم! مي دوني چرا؟! چون مي دونستم بالاخره مياي سراغم، حتي اگه يه روز از عمرت باقي مونده باشه! تو فكرمي كردي من عمدي رفتم لوتون دادم! مي خواستم قبل ازاين که تو بزني، بزنمت! منتظرت بودم؛ ازحرف هاي ننه ات فهميدم كه اين يكي دو روزه سري به اينجا مي زني و...
ناصر مي دانست كه اسماعيل فريب حرف هاي مراد را خورده است و او بعد از پايان كار، در يك فرصت مناسب مغزش را متلاشي خواهد كرد. اسماعيل به بازي خطرناكي تن داده بود كه نمي توانست عاقبت خوشي داشته باشد... ناصر با نگراني به چشم هاي اسماعيل نگاه كرد:" تو نمي دوني چيكار مي كني اسماعيل؛ نمي دوني!"
- چرا، مي دونم؛ اول مي برمت پيش مراد سنگي، بعدشم مامورا؛ البته نه باپاي خودت؛ جسدت رو تحويل مي دم و کلي هم مژدگاني مي گيرم!
- و با يه تير، دو نشون مي زني! 
اسماعيل، ديوانه وار و با لذت عجيبي خنديد:" شايد هم سه نشون؛ حالا ديگه وقتشه كه كِنِفت و ذليل بشي و من حال كنم آقا ناصر!!"
اسماعيل با احتياط به طرف قبررفت و چند بسته اسکناس از زمين برداشت و خواست آن را در زير كاپشن بگذارد. ناصر بلافاصله رويش را برگرداند و به عكس كهنه امير چشم دوخت. ناگهان دست اسماعيل به لرزه درآمد... مردد بود كه چكاركند... پس ازچند لحظه، پول ها را سرجايش گذاشت و اسلحه را به طرف ناصرگرفت:" داره دير مي شه!  برو بيرون!"
ناصر بدون اين كه به اسماعيل نگاه كند، با خود زمزمه كرد:" تو مي بازي اسماعيل؛ مي بازي!"
اسماعيل چند قدم ديگرجلوآمد و دريک لحظه ناگهاني و با قدرتي غيرمنتظره، ناصر را به طرف در اتاق هل داد:" حرف مُفت نزن و راه بيفت! فعلا كه برگ برنده تو دست منه!"
ناصر به تلخي خنديد:" خوب دل و جرات گرفتي اسماعيل؛ قبلا اين جوري نبودي!!"
-  به حضرت عباس مي زنمت ناصر! فكر نكن شوخي مي كنم ! اين ديگه فيلم نيس، اينم اسباب بازي دوران بچگي هامون نيس؛ تفنگه؛ با هفت تا گلوله!
ناصر مصمم و با گام هاي محكم به طرف اسماعيل قدم برداشت و فرياد زد: " تو مي ميري اسماعيل؛ مي ميري!"
اسماعيل انگشتش را روي ماشه گذاشت و چند قدم عقب كشيد:" خفه شو!!" 
ناصر به طرف اسماعيل خيز برداشت تا اسلحه را از دست او بگيرد، اما اسماعيل جابجا شد و فرياد زد:"جلونيا ناصر!!" 
و خواست قبررا دور بزندكه ناگهان پايش به ميله هاي آهني مقبره گيرکرد و روي زمين كله پا شد؛ همان زمان اسلحه از دست اسماعيل خارج شد و جلوي پاي ناصر افتاد. ناصر به سرعت آن را برداشت و به طرف اسماعيل نشانه رفت. اسماعيل بلافاصله اسلحه دوم را از زيرکاپشن بيرون کشيد و در مقابل ناصر قرار گرفت؛ رخ در رخ؛ چشم در چشم؛ هردو مسلح و آماده شليک...
درسكوت اتاق، تنها صداي ريزش باران پاييزي شنيده مي شد و ضربان شديد قلب دو دوست كه انگشت بر ماشه تفنگ سرد و بي روح داشتند تا برنده و با زنده ستيزي مرگ آفرين و نامعلوم مشخص شود... كه دريك لحظه تکان دهنده، صداي انفجار گلوله اي آتشين در فضا، پنجره هاي مه گرفته اتاق را به لرزه درآورد و پرندگان خيس و بي پناه گوشه و كنار قبرستان را به وحشت انداخت.
چند لحظه پس از شليك گلوله، بدن ناصر و اسماعيل شروع به لرزيدن کرد و چهره ها در هم فرو رفت. مشخص نبود چه كسي گلوله خورده است. در سکوت مطلق اتاق، تنها صداي ضربان نامنظم دو مرد به گوش مي رسيد و لحظاتي بعد، دست هردو به آرامي پايين افتاد و ناصر به زانو درآمد. اسماعيل بهت زده برپاهاي لرزان خود ايستاد و به سينه خونين ناصرچشم دوخت. ناصر درحالي كه درد مي كشيد،چشم هايش را بست و به سختي لبخند زد:
" ديوونه! بالاخره زدي؟! "
اسماعيل به كلي گيج شده بود و قدرت حركت نداشت؛ سرش را پايين انداخت و با ناباوري به زمين چشم دوخت. دلش خواست به چشم هاي ناصر نگاه كند اما درست مثل دوران كودكي، جرات چنين كاري را در خود نديد؛ دهانش را باز كرد تا حرف بزند ولي بغض سنگيني راه گلويش را گرفته بود. ناصر احساس كرد كه دهانش خشك شده است و دلش قطره اي آب گوارا مي خواهد. او با دست هاي لرزان و خونين، يك صفحه كاغد مچاله شده از جيب بيرون آورد و به سختي خودش را به قبر رساند و بر ميله هاي آهني چنگ زد:" اميرجون! بگير بخوونش؛ اينم آخرين صفحه داستانم؛ ببين نمره ام چند مي شه پهلوون!... بگير داداش جونم!... ببينم، يعني تو... تو اميري؟!... اگه خودتي، بگو خونه تون كجاس؟!... تورو به خدا بگو خونه تون کجاس؟!
اسماعيل سرش را بلندكرد و بغض كرده به نقطه اي نامعلوم خيره شد:
" اونجاس؛ ته اون كوچه باريك! "
-  بابات چيكاره اس؟!
-  شوفره، رو تاكسي كار مي كنه!... باباي تو چيكاره اس؟!
ناصر لبخند زد:" تو اداره كار مي كنه، شغل مهمي داره! "
-  مگه چيكاره اس؟!
ناصر به سختي کمرش را راست کرد و با غرور، سينه اش را جلو داد: 
"شهرداره، يعني تو شهرداري كار مي كنه... شاه شويي مي كنه!!"
-  شاه شويي ديگه چيه؟!
-  كارگر شهرداريه؛ صبح به صبح، تو محوطه شهرداري با آب و شيلنگ، مجسمه شاه رو مي شوره!...
اسماعيل و ناصر به يکديگرخيره شدند و هردو به طور همزمان شروع به خنديدن كردند. اسماعيل به ناصر نزديك شد و دركنارش زانو زد و دستش را به گرمي روي شانه اش گذاشت:
" مياي يه كشتي بگيريم؟! "
-  کشتي؟! با تو؟!... هه، هه، هه... تو هنوز بچه اي! 
اشك در چشم هاي اسماعيل لانه كرد و موج زد... ناصر دچار تنگي نفس شد و در حالي كه بغض راه گلويش را گرفته بود، سرش را بلند کرد و به اسماعيل چشم دوخت: " تو... هم... بچه اي، اسما..."
و بدنش به لرزه درآمد و كاغذ از دستش رها شد و روي قبر افتاد؛ كاغذي خونين كه آدرس و كروكي مخفيگاه سيزده كيلو مواد مرگ آور، به همراه نامه اي کوتاه به ماموران، روي آن نقش بسته بود.
درميان غرش رعد و برق و رگبار شديد باران پاييزي، صداي فرياد بلند اسماعيل، در همه فضاي سرد و بي روح قبرستان شنيده شد:" ناصر! ناصر! ناصر!... "
* قسمتي از نمايشنامه" سكوت يك نگاه" كه در سال يكهزار و سيصد و شصت و نه هجري شمسي، به نويسندگي و كارگرداني حميدرضا نظري، پس ازحضور در جشنواره تئاتر، به اجراي عمومي درآمد و سپس  فيلمنامه كامل آن در خانه سينما- بانك فيلمنامه ايران- به ثبت رسيد.


نويسنده: حميدرضا نظري

کد خبر 572019

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha